Sahra Embodiment
پس کی بالاخره خوب می‌شوم؟

BLOG

پس کی بالاخره خوب می‌شوم؟

4 min read

یکی از جمله‌هایی که بارها در اتاق درمان از مراجعانم می‌شنوم این است:

«من هنوز درمان نشدم.»

گاهی این جمله بعد از چند ماه درمان گفته می‌شود. گاهی حتی وقتی تغییرات مهمی اتفاق افتاده‌اند.

اضطراب کمتر شده، اما هنوز گاهی برمی‌گردد. رابطه با خود یا دیگران تغییر کرده، اما هنوز بعضی موقعیت‌ها سخت‌اند. فرد تصمیم‌هایی می‌گیرد که قبلا نمی‌توانست بگیرد، اما هنوز تردید دارد. گاهی حتی بعد از یک دوره خوب، دوباره روزهای سختی می‌آیند.

و مراجع با خودش فکر می‌کند:

پس من هنوز خوب نشده‌ام.

اما یه سوال دیگه هم مهمه اینکه:

«خوب شدن» قرار است دقیقا کجا تمام شود؟

یادمون‌باشه درمان قرار نیست ما را به یک نقطه نهایی برساند.

ما گاهی ناخودآگاه از درمان یک تصویر شبیه خط پایان داریم: مثلا این‌شکلی: اضطراب دارم، برم درمان شم، خوب شدم و تمام.

شاید ما گاهی این انتظار را داریم که حالا که میریم پیش روانشناس، قرار است روزی برسد که دیگر نترسیم، عصبانی نشویم، دلتنگ نشویم، اشتباه نکنیم، رابطه  سخت نداشته باشیم و هیچ‌کدام از الگوهای قدیمی دوباره فعال نشوند.

اما بدن انسان و ذهن انسان این‌طور کار نمی‌کند.

حتی کسی که سال‌هاست خودش را بهتر می‌شناسد، ممکن است در یک موقعیت دوباره مضطرب شود. ممکن است خشمگین شود. ممکن است دلتنگ شود. ممکن است تصمیمی بگیرد و بعد درباره آن شک کند.

این اتفاق‌ها به‌‌تنهایی به این معنا نیستند که «درمان شکست خورده است».

واقعیت اینه مسئله این نیست که آیا احساس قدیمی هنوز وجود دارد یا نه.

سوال مهم‌تر این است:

وقتی اون حس ها برمیگردن، رابطه ی من باهاشون چطوریه؟ به همون اندازه عصبانی میشم؟ به همون اندازه غرق میشم؟ یا اصلا نوع فکر کردن من شبیه قبله؟

تغییر همیشه شبیه ناپدید شدن علامت نیست

گاهی تغییر بسیار آرام‌تر و ظریف‌تر از چیزی است که انتظار داریم.

ممکن است کسی که در ابتدای درمان می‌گفت:

«باید به او برسم.»

بعد از مدتی بگوید:

«باید مشخص شود که من واقعا چه می‌خواهم.»

ممکن است کسی که دائما از درمانگر بخواهد به جای او تصمیم بگیرد، کم‌کم بگوید:

«من باید انتخاب کنم.»

ممکن است کسی که خشم را فقط به شکل اعتراض یا واکنش تجربه می‌کرد، بعدها بتواند در کنار خشم، آنچه را برایش اتفاق می‌افتد نیز ببیند.

ممکن است کسی که آرام شدنش کاملا به حضور یا تماس دیگری وابسته بوده، هنوز دلتنگ شود، اما بتواند نبودن او را کمی بیشتر تحمل کند.

و ممکن است فرد هنوز از اشتباه بترسد، اما دیگر تمام زندگی‌اش را فقط بر اساس رضایت دیگران تنظیم نکند و بتواند بگوید:

«اولویت من هم مهم است.»

این‌ها شاید از بیرون خیلی کوچک به نظر برسند. اما در فرایند درمان، همین تغییرات کوچک گاهی بسیار مهم‌اند.

درمان خطی نیست یکی از سوءتفاهم‌های رایج درباره درمان این است که انتظار داریم تغییر همیشه رو به جلو باشد.

انگار اگر امروز بهترم، فردا باید بهتر از امروز باشم.

اما تغییر معمولا این‌قدر مرتب نیست.

گاهی فرد ماه‌ها جلو می‌رود و ناگهان در یک موقعیت دوباره همان احساس قدیمی را تجربه می‌کند.

گاهی حتی بعد از یک تغییر مهم، مدتی آشفتگی بیشتر می‌شود؛ چون چیزی که قبلا نادیده گرفته می‌شد، حالا دیده می‌شود.

بنابراین برگشتن یک احساس قدیمی لزوما به معنای برگشتن فرد به نقطه اول نیست.

گاهی فرد به همان موقعیت قبلی برگشته است، اما دیگر همان آدم قبلی نیست.

و این تفاوت مهمی است.

شاید لازم باشد به جای «چقدر خوب شده‌ام؟» سوال های دیگری بپرسیم

مثلا:

قبلا در این موقعیت چه می‌کردم و امروز چه می‌کنم؟

قبلا چه چیزی را اصلا نمی‌توانستم ببینم که امروز می‌بینم؟

قبلا چه احساسی مرا کاملا با خودش می‌برد و امروز می‌توانم کمی بیشتر آن را تحمل کنم؟

قبلا چه تصمیمی را به جای خودم به دیگران واگذار می‌کردم و امروز می‌توانم درباره‌اش فکر کنم؟

قبلا فقط واکنش نشان می‌دادم؛ آیا امروز می‌توانم مکث کنم و انتخاب کنم؟

گاهی پاسخ این سوال‌ها تصویر دقیق‌تری از مسیر درمان به ما می‌دهد تا اینکه فقط بپرسیم:

«پس چرا هنوز اضطراب دارم؟»یا «چرا این رابطه هنوز تو‌ذهنمه»

شاید رشد، دیدن همین تغییرات باشد

ما همیشه نمی‌توانیم لحظه‌ای را پیدا کنیم که در آن بگوییم:

«تمام شد. من بالاخره سالم شدم.»

چنین نقطه‌ای شاید اساسا وجود نداشته باشد.

انسان همچنان با زندگی روبه‌رو می‌شود؛ با فقدان، رابطه، انتخاب، شکست، ترس، خشم، تغییر و ناشناخته‌ها.

هدف درمان هم لزوما ساختن انسانی نیست که دیگر هیچ‌وقت به هم نریزد.

شاید مهم‌تر این باشد که انسان بتواند خودش را در حال تغییر ببیند.

ببیند که چیزی که زمانی غیرممکن بود، حالا کمی ممکن شده.

ببیند که جایی که قبلا فقط یک واکنش وجود داشت، حالا یک مکث هم وجود دارد.

ببیند که چیزی که قبلا فقط در بیرون جست‌وجو می‌کرد، حالا بخشی از آن را در خودش پیدا می‌کند.

و حتی وقتی دوباره روز سختی می‌آید، بتواند بگوید:

«من هنوز با این مسئله درگیرم، اما دقیقا مثل قبل با آن درگیر نیستم.»

شاید این جمله، از «من کاملا درمان شده‌ام» تصویر واقعی‌تری از رشد انسان باشد.

درمان شاید رسیدن به یک نسخه کامل از خودمان نباشد؛ شاید یاد گرفتن دیدن خودمان در مسیر تغییر باشد.

If this piece stayed with you, maybe it's time to take one more step.

Start a consultation