گاهی یک نفر میگوید:
«میخوام برم.»
میپرسی:
«کجا؟»
میگوید:
«نمیدونم.»
میپرسی:
«پس میخوای چی کار کنی؟»
باز:
«نمیدونم.»
فقط یک چیز را میداند:
«اینجا نه.»
این تجربه برای من آشناست.
خودم تجربهاش کردهام و در خیلی از مراجعانم هم دیدهام.
گاهی این «رفتن» واقعا به یک کشور مربوط است.
گاهی به یک رابطه.
گاهی به شغل، خانه، شهر یا حتی تصمیمی که مدتهاست نمیدانیم باید با آن چه کنیم.
اما چیزی که برای من جالب شده، خودِ میل به رفتن است.
اینکه بدن، گاهی قبل از اینکه ذهن بداند از چه چیزی میخواهد فاصله بگیرد، شروع میکند به آماده شدن برای حرکت.
سینه سنگین میشود.
فشار میآید.
نگاه میچرخد.
پاها بیقرار میشوند.
آدم جایش را عوض میکند.
گاهی دست میرود سمت سیگار.
گاهی سیگار درست همان جایی روشن میشود که تماس با یک احساس بدنی بیشتر شده.
و گاهی اتفاق جالبتری میافتد:
سیگار برای چند ثانیه روشن نمیشود.
مکثی میآید.
نه تصمیم بزرگی گرفته شده،
نه مسئلهای حل شده،
فقط یک مکث کوچک بین «احساس کردن» و «کاری کردن».
در کار با مراجع جوانم، بارها این فاصلهها برایم جالب بودند.
او از یک کشور به کشور دیگر رفته بود، محیط عوض کرده بود، آدمها و رابطهها عوض شده بودند و ذهنش مدام دنبال پاسخ میگشت:
«کجا برم؟»
«چی کار کنم؟»
«اینجا درست نیست.»
«شاید باید یک چیز دیگه رو امتحان کنم.»
اما همزمان بدنش هم حرف خودش را داشت.
گاهی سینهاش سنگین میشد.
گاهی موج میآمد.
گاهی نفسش تغییر میکرد.
گاهی لازم بود اطرافش را نگاه کند و دوباره جای خودش را در اتاق پیدا کند.
و جالب این بود که گاهی وقتی دستش را روی بدنش میگذاشت، گرما پیدا میشد.
بعد با کمی orienting، محیط را دوباره میدید.
و آن سنگینی کمی سبکتر میشد.
نه اینکه زندگیاش ناگهان حل شده باشد.
نه اینکه فهمیده باشد کجا باید برود.
فقط بدن، برای چند لحظه، دیگر مجبور نبود با همان شدت برای «رفتن» آماده بماند.
وقتی سؤال عوض میشود
شاید اینجا همان جایی است که سؤال برای من عوض میشود.
ما خیلی وقتها وقتی بیقراریم، سریع میپرسیم:
«خب حالا کجا برم؟»
اما شاید گاهی، قبل از این سؤال، یک سؤال کوچکتر وجود دارد:
«بدن من الان از چه چیزی میخواهد فاصله بگیرد؟»
چون ممکن است من واقعا به تغییر نیاز داشته باشم.
ممکن است واقعا لازم باشد از یک رابطه بیرون بیایم، شهرم را عوض کنم، مهاجرت کنم یا شغلم را تغییر بدهم.
اما ممکن است همزمان، چیزی درون من هم در حال دویدن باشد.
و اگر آن را نبینم، ممکن است هر بار که شهر عوض میشود، طوفان هم با من بیاید.
این به این معنا نیست که طوفان «درون من است» و بیرون هیچ اهمیتی ندارد.
بعضی شهرها واقعا طوفانیاند.
بعضی رابطهها واقعا ناامناند.
بعضی محیطها واقعا فرسودهمان میکنند.
گاهی رفتن، دقیقا همان چیزی است که لازم داریم.
اما شاید بدن بتواند به ما کمک کند فرق بین این دو را کمکم بفهمیم:
«من دارم از چیزی دور میشوم»
یا
«فقط دارم دنبال جایی میگردم که بالاخره بتوانم آرام بگیرم.»
شاید هنوز لازم نباشد جواب «کجا؟» را بدانیم
شاید هنوز جواب روشنی برای «کجا؟» نداشته باشیم.
شاید فعلا فقط بتوانیم بگوییم:
«نمیدونم کجا میخوام برم.»
و بعد کمی مکث کنیم.
یک نفس.
یک نگاه به اطراف.
فشار پاها روی زمین.
گرمای دست روی بدن.
و ببینیم آیا لازم است همین حالا حرکت کنیم،
یا اول لازم است بفهمیم:
چه چیزی درون ما اینقدر اصرار دارد که حرکت کنیم؟
شاید بعضی وقتها اولین قدم رفتن، پیدا کردن مقصد نباشد.
شاید اولین قدم این باشد که وسط طوفان، برای چند لحظه بتوانیم بمانیم و ببینیم طوفان با بدن ما چه میکند.
If this piece stayed with you, maybe it's time to take one more step.
Start a consultation





