Sahra Embodiment
ذهن دنبال زاویه است

BLOG

ذهن دنبال زاویه است

4 min read

ذهن دنبال زاویه است، بدن دایره می‌کشد...

ما به نظم عادت کرده‌ایم.

ذهنمان دوست دارد چیزها را از هم جدا کند، اسم بگذارد، دسته‌بندی کند و بفهمد چه چیزی به چه چیزی مربوط است.

این یکی را دوست دارم. آن یکی را دوست ندارم. این آدم امن است. آن یکی خطرناک است. این تصمیم درست است. آن یکی اشتباه است.

حتی برای احساساتمان هم همین کار را می‌کنیم:

خوشحالم. ناراحتم. عصبانی‌ام. می‌ترسم.

انگار اگر اسم چیزی را بدانیم، کمی بیشتر می‌توانیم تحملش کنیم.

اما همیشه این‌طور نیست.

گاهی چیزی درون ما اتفاق می‌افتد که هنوز شکل مشخصی ندارد.

نه دقیقا غم است، نه دقیقا خشم. نه می‌توانیم بگوییم می‌خواهم نزدیک شوم، نه می‌توانیم بگوییم می‌خواهم دور شوم.

گاهی همزمان هر دو را می‌خواهیم.

و اینجاست که ذهن ممکن است بی‌قرار شود.

ذهن، زاویه‌ها را دوست دارد

به این تجربه مراجع توجه کنید؛ خیلی جالب است:

یک مراجع جوان، وقتی درباره‌ی تجربه‌های عاطفی‌اش حرف می‌زد، جمله‌ی عجیبی گفت:

«ذهن من با ریاضیات خیلی مهم‌تره. احساسات زاویه ندارن. شکل‌ها بدون نظمن. منطق‌ها زاویه دارن... احساسات ضعفن.»

جمله‌اش توی ذهنم ماند.

چون شاید «زاویه» فقط یک کلمه نبود.

زاویه یعنی چیزی که بتوانیم اندازه بگیریم.

جهت داشته باشد.

مرز داشته باشد.

بشود گفت این طرف است یا آن طرف.

ذهن با زاویه راحت‌تر است.

اما احساسات؟

گاهی هیچ زاویه‌ای ندارند.

ممکن است یک احساس از چند جهت همزمان به ما برسد.

ممکن است دلتنگ کسی باشیم و همزمان بدانیم نزدیک شدن به او برایمان خوب نیست.

ممکن است عصبانی باشیم و هنوز دوست داشته باشیم...

ممکن است بخواهیم کسی ما را ببیند و همزمان از دیده‌شدن بترسیم...

ذهن می‌پرسد:

«بالاخره کدام؟»

بدن گاهی جواب می‌دهد:

«نمی‌دانم. هر دو.»

مغز چرا این‌قدر زود می‌خواهد بفهمد؟

این فقط یک ویژگی شخصیتی نیست.

مغز برای پیش‌بینی کردن ساخته شده است.

هرچه بتواند محیط، آدم‌ها و اتفاقات آینده را بهتر پیش‌بینی کند، احساس کنترل بیشتری دارد.

ابهام اما پیش‌بینی‌پذیر نیست.

برای همین وقتی تجربه‌ای مبهم یا شدید می‌شود، ممکن است ذهن شروع کند به کار کردن:

چرا؟

یعنی چه؟

پس باید چه کار کنم؟

کدام درست است؟

کدام اشتباه است؟

این آدم واقعا چه حسی به من دارد؟

من واقعا چه حسی به او دارم؟

و ناگهان تجربه‌ای که قرار بود فقط یک احساس باشد، تبدیل می‌شود به یک مسئله‌ی پیچیده برای حل کردن.

گاهی حتی به یک پروژه‌ی تحقیقاتی.

و ما ممکن است ساعت‌ها درباره‌ی چیزی فکر کنیم، بدون اینکه واقعا به خودِ آن تجربه نزدیک‌تر شده باشیم.

این جمله را دوست دارم، اما باید با احتیاط بخوانیمش.

چون فکر کردن بد نیست.

تحلیل کردن هم بد نیست.

ذهن بخش مهمی از تنظیم ماست.

مسئله وقتی شروع می‌شود که هر بار چیزی را حس می‌کنیم، مجبور باشیم اول آن را بفهمیم.

آن وقت ممکن است به جای اینکه بپرسیم:

«الان در من چه می‌گذرد؟»

بپرسیم:

«این یعنی چه؟»

و این دو سؤال، شبیه هم نیستند.

بدن معمولا با «باید» حرف نمی‌زند

بدن ممکن است بگوید:

فشار.

سنگینی.

گرما.

لرزش.

گرفتگی.

یک میل کوچک به حرکت.

یک نفس عمیق.

یک جمع شدن.

یک قدم عقب رفتن.

یا حتی چیزی که هنوز اسمش را نمی‌دانیم.

ما گاهی می‌خواهیم همان لحظه از این حس‌ها نتیجه بگیریم.

مثلا:

«پس من می‌ترسم.»

«پس عصبانی‌ام.»

«پس باید رابطه را تمام کنم.»

«پس باید بمانم.»

اما شاید بدن در آن لحظه هنوز در حال تجربه کردن باشد، نه در حال صادر کردن حکم.

و این تفاوت مهمی است.

شاید یکی از سخت‌ترین تجربه‌ها برای ذهن، احساس کردن چیزی باشد که هنوز نمی‌داند چیست.

اینجا شاید لازم نباشد فورا کاری کنیم.

لازم نیست احساس را مجبور کنیم خودش را توضیح بدهد.

لازم نیست از هر حس یک پیام قطعی استخراج کنیم.

گاهی فقط می‌شود چند لحظه ماند.

نه برای اینکه احساس را «حل» کنیم.

نه برای اینکه حتما آرامش کنیم.

فقط برای اینکه ببینیم:

«اگر مجبور نباشم همین الان بفهمم، چه اتفاقی می‌افتد؟»

گاهی یک تغییر خیلی کوچک اتفاق می‌افتد.

نفس کمی عوض می‌شود.

شانه‌ها پایین می‌آیند.

پاها چیزی را پیدا می‌کنند.

فشار جابه‌جا می‌شود.

یک حس قدیمی شکل دیگری پیدا می‌کند.

و گاهی هم هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد.

و این هم بخشی از تجربه است.

شاید رشد همیشه این نباشد که بالاخره بفهمیم «واقعا چه حسی دارم».

شاید بخشی از رشد این باشد که بتوانیم برای مدتی با خودمان بمانیم، حتی وقتی هنوز نمی‌دانیم.

بدون اینکه فورا قضاوت کنیم.

بدون اینکه فورا انتخاب کنیم.

بدون اینکه فورا خودمان را اصلاح کنیم.

بدون اینکه احساسمان را مجبور کنیم یک زاویه‌ی مشخص پیدا کند.

شاید بعضی چیزها لازم نیست بلافاصله منظم شوند.

شاید بعضی تجربه‌های انسانی، قبل از اینکه تبدیل به کلمه شوند، باید احساس شوند.

و شاید ذهن هم، در نهایت، لازم نیست کنار برود.

فقط لازم است گاهی بتواند آرام‌تر بنشیند و بگوید:

«باشه. هنوز نمی‌فهمم.»

و همین «نمی‌دانم» شاید همیشه نشانه‌ی گم‌شدن نباشد.

گاهی نشانه‌ی این است که برای اولین بار،

لازم نیست خودمان را مجبور کنیم که بدانیم.

If this piece stayed with you, maybe it's time to take one more step.

Start a consultation