اگر بارها وارد رابطههایی میشوی که آخرش درد، فرسودگی، بیثباتی یا نادیده گرفته شدن دارد، معمولاً مشکل این نیست که «عقل نداری» یا «بدشانس هستی».
اغلب، بدن و سیستم عصبی ما چیزی را انتخاب میکند که برایش آشناست — نه لزوماً چیزی که سالم است.
گاهی کسی که سرد است، دور است، غیرقابلپیشبینی است یا مدام ما را معلق نگه میدارد، برای بخشی از وجود ما «آشنا» احساس میشود. چون سالها در فضایی زندگی کردهایم که عشق با اضطراب، انتظار، تلاش یا مراقبت افراطی گره خورده بوده است.
در این حالت، بدن ممکن است آرامش را با «بیحسی» اشتباه بگیرد و تنش را با «کشش عاطفی».
بعضی آدمها دقیقاً وارد همان نقطه حساس ما میشوند: نیاز به دیده شدن، ترس از ترک شدن، نیاز به تأیید، یا میل شدید به نجات دادن. و چون اتصال عاطفی شدید ایجاد میشود، ما آن را با عشق اشتباه میگیریم.
اما عشق سالم معمولاً اینقدر گیجکننده نیست. آدم مناسب ممکن است هیجان طوفانی ایجاد نکند، اما بدن را در حالت جنگ دائمی نگه نمیدارد.
کنار رابطه سالم، لازم نیست مدام حدس بزنی، اثبات کنی، بجنگی یا خودت را کوچک کنی تا دوستداشتنی بمانی.
شاید مهمترین تغییر، از لحظهای شروع شود که به جای این سؤال: «چرا همیشه آدم اشتباه جذب میکنم؟» بپرسی: «کدام بخش من هنوز فکر میکند برای عشق باید رنج بکشد؟»
اگر این مطلب با شما همراه شد، شاید وقتش باشد یک قدم بیشتر برداریم.
شروع مشاوره







