گاهی بعد از چند دقیقه حرف زدن با یک نفر، حس میکنی خستهای — ذهنت سنگین شده، نفس عمیق نمیآید، یا انگار بخشی از جانت خاموش شده است.
این اتفاق معمولاً فقط به حرفهای آن آدم مربوط نیست؛ به چیزی مربوط است که سیستم عصبی ما در حضور او تجربه میکند.
آدمهایی که مدام قضاوت میکنند، کنترلگرند، غیرقابلپیشبینیاند، قربانینمایی میکنند، یا همیشه تنش و اضطراب حمل میکنند، بدن را وادار میکنند در حالت «هشیاری بیش از حد» بماند.
در چنین لحظههایی بدن ناخودآگاه شروع میکند به کنترل فضا، حدس زدن واکنش طرف مقابل، سرکوب احساسات واقعی، مراقبت از خود یا حتی مراقبت از حال آن آدم — و همه اینها انرژی مصرف میکند.
گاهی ما کنار بعضی آدمها نمیتوانیم خود واقعیمان باشیم. باید نسخهای امنتر، آرامتر، ساکتتر یا پذیرفتنیتر از خودمان را اجرا کنیم. این بازی دائمی، بدن را خسته میکند.
از طرف دیگر، اگر در گذشته یاد گرفته باشیم برای حفظ رابطه باید بیش از حد گوش بدهیم، نجات بدهیم، راضی نگه داریم، یا احساسات دیگران را حمل کنیم، ممکن است ناخودآگاه جذب رابطههایی شویم که در آنها دائماً تخلیه میشویم.
آدمهایی که برای ما امناند، معمولاً بدن را مجبور به جنگیدن یا پنهان شدن نمیکنند. کنار آنها ممکن است هنوز غم، ترس یا آسیب وجود داشته باشد، اما بدن فرصت نفس کشیدن پیدا میکند.
گاهی تفاوت عشق و فرسودگی، فقط در این است که بعد از دیدن یک نفر، بدن تو بیشتر جمع میشود یا بیشتر باز.
اگر این مطلب با شما همراه شد، شاید وقتش باشد یک قدم بیشتر برداریم.
شروع مشاوره







