صحرا تجسم
زخم‌هایی که حرف نمی‌زنند

BLOG

زخم‌هایی که حرف نمی‌زنند

۱ دقیقه مطالعه

مدت‌ها از کنار جایی که همیشه پاتوقش بود رد می‌شدم، بدون اینکه حتی نگاه کنم.

نه اینکه شک نداشته باشم. اتفاقا داشتم. اما انگار بخشی از من، از دیدن واقعی چیزی که احتمال می‌دادم وجود داشته باشد، می‌ترسید.

چهار سال طول کشید تا یک روز، فقط برای چند ثانیه نگاهم را به همان سمتی ببرم که همیشه ازش رد می‌شدم.

کمتر از پنج دقیقه بعد، فهمیدم واقعا خیانت وجود داشته.

عجیب بود. هم ناراحت بودم، همزمان اما یک حس دیگر هم بود: اینکه بالاخره توانسته بودم نگاه کنم

در بعضی رابطه‌ها، آدم‌ها فقط از خیانت نمی‌ترسند. گاهی از معنایی که پشت آن واقعیت هست می‌ترسند: • از فرو ریختن تصویری که ساخته بودند، • از حس اشتباه بودن انتخاب، • از تنهایی، • یا حتی از روبه‌رو شدن با سال‌هایی که گذشته.

برای همین بعضی آدم‌ها، با اینکه مدام دنبال نشانه و مدرک‌اند، همزمان از دیدنِ قطعیِ حقیقت فرار می‌کنند.

و شاید گاهی، اولین قدم درمان، فقط همین باشه «تواناییِ نگاه کردن، بدون فرار»

اگر این مطلب با شما همراه شد، شاید وقتش باشد یک قدم بیشتر برداریم.

شروع مشاوره