میخواهم کمی بدجنس شوم
«میخوام کمی بدجنس شم.»
این جمله را یکی از مراجعانم با لحنی گفت که بیشتر از آنکه شبیه اعتراف به یک ویژگی ناخوشایند باشد، شبیه کشف چیزی تازه در خودش بود.
کمی مکث کرد و تقریبا بلافاصله اضافه کرد:
«ببخشین اینو میگم.»
و بعد اتفاق جالبی افتاد.
وقتی توجهش را به همان بخشی بردیم که میخواست «بدجنس» باشد، بدنش تغییر کرد.
قلبش شروع کرد به تپیدن؛ یک جور توپتوپ شدن در قفسهی سینه.
اما برخلاف انتظار، این تغییر بدنی با ترس یا شرم همراه نبود.
با تعجب گفت:
«حس بدجنسانم خوشحال میشه.»
همین جمله برای من جالب بود.
چون سؤال دیگر این نبود که:
«چرا میخواهد بدجنس باشد؟»
سؤال این بود:
بدن او از چه چیزی خوشحال شده بود؟
آیا واقعا از بدجنسی؟
یا از اینکه برای لحظهای دیگر مجبور نبود همیشه خوب، ملاحظهگر، قابلقبول و مراقب دیگری باشد؟
شاید «بدجنس شدن» اسم اشتباهی برای چیزی دیگر باشد
در اتاق درمان، گاهی آدمها برای توصیف یک تغییر درونی از کلماتی استفاده میکنند که خودشان هم کاملا به معنای آن کلمه باور ندارند.
«دارم خودخواه میشم.»
«دیگه برام مهم نیست.»
«میخوام سنگدل بشم.»
«میخوام کمی بدجنس باشم.»
«نمیخوام همیشه آدم خوبه باشم.»
اگر فقط به محتوای کلمات گوش کنیم، ممکن است تصور کنیم با افزایش خشم، خودخواهی یا بیملاحظگی روبهرو هستیم.
اما وقتی کمی آهستهتر میشویم و بدن را هم وارد مشاهده میکنیم، گاهی چیز دیگری دیده میشود.
ممکن است پشت «بدجنس شدن»، چیزی بسیار سادهتر وجود داشته باشد:
«من هم مهمم.»
نه اینکه:
«من از تو مهمترم.»
نه اینکه:
«باید تو را شکست بدهم.»
فقط:
«من هم در این رابطه وجود دارم.»
آدمهای همیشهخوب گاهی خشم خودشان را دیر میشناسند
بعضی آدمها مدت زیادی از زندگیشان را با نوعی مراقبت دائمی از دیگری میگذرانند.
حواسم باشد ناراحت نشود.
زیادی نخواهم.
زیادی اعتراض نکنم.
منطقی باشم.
درک کنم.
تحمل کنم.
اول شرایط او را ببینم و بعد اگر چیزی باقی ماند، شاید به خودم برسم.
در چنین الگویی، خشم الزاما ناپدید نمیشود.
ممکن است فقط اجازهی حضور پیدا نکند.
و وقتی خشم اجازه پیدا نمیکند، همیشه هم به شکل یک فوران بزرگ ظاهر نمیشود.
گاهی خودش را در یک جملهی کوچک نشان میدهد:
«دلم میخواد یه کم بدجنس باشم.»
این جمله میتواند اولین شکاف در تصویری باشد که فرد سالها از «آدم خوب بودن» ساخته است.
اما چرا بدن خوشحال میشود؟
اینجا بخش مورد علاقهی من شروع میشود.
در کار بدنمحور، ما فقط به این نگاه نمیکنیم که مراجع چه فکری دارد.
میپرسیم:
وقتی این فکر را میگوید، بدن چه میکند؟
آیا جمع میشود؟
آیا عقب میرود؟
آیا منجمد میشود؟
آیا فشار بالا میرود؟
آیا تنفس تغییر میکند؟
و گاهی چیزی کاملا متفاوت اتفاق میافتد.
بدن انرژی پیدا میکند.
قلب فعالتر میشود.
حرکت میآید.
گرما میآید.
چهره تغییر میکند.
و گاهی حتی لذت.
در همان تجربه، وقتی مراجع با بخش «بدجنسم» تماس گرفت، بدنش فقط فعال نشد؛
انگار از پیدا شدن این بخش خوشحال شد.
این مشاهده برای من مهمتر از خود واژهی «بدجنس» بود.
چون شاید بدن داشت به چیزی پاسخ میداد که سالها کمتر فرصت ظهور داشته:
Agency.
حس «من میتوانم».
حس «میتوانم انتخاب کنم».
حس «میتوانم نخواهم».
حس «لازم نیست همیشه رضایت تو را به دست بیاورم».
و شاید حتی سادهتر:
«میتوانم خودم را هم در نظر بگیرم.»
«ببخشین، فکر نکنین خودشیفتهام…»
یکی دیگر از جملههایی که در این فرایند زیاد میشنوم، چیزی شبیه این است:
«ببخشین، فکر نکنین خودشیفتهام.»
این جمله برای من جالب است، چون گاهی درست در لحظهای ظاهر میشود که فرد برای اولین بار دارد چیزی کاملا سالم را تجربه میکند:
اهمیت دادن به خود.
انگار حتی حق داشتنِ یک خواستهی شخصی هم باید با عذرخواهی همراه باشد.
البته این به آن معنا نیست که هر نوع خودمحوری یا پررنگ شدن «من» را سالم بدانیم.
تفاوت مهمی وجود دارد میان:
«من از تو مهمترم»
و
«من هم مهمم.»
میان:
«باید خواستهی من اجرا شود»
و
«خواستن من هم حق دارد در رابطه حضور داشته باشد.»
میان:
«دیگر به تو اهمیت نمیدهم»
و
«میتوانم به تو اهمیت بدهم، بدون اینکه خودم را حذف کنم.»
این تمایز، به نظرم یکی از نقاط مهم رشد در روابط است.
شاید این همان چیزی باشد که به آن «خودشیفتگی سالم» میگوییم
اصطلاح «خودشیفتگی سالم» ممکن است در نگاه اول عجیب به نظر برسد.
اما اگر منظورمان از آن توانایی تجربهی ارزشمندی خود، داشتن نیاز، خواستن، مرزبندی و حفظ حس خود بدون تحقیر یا حذف دیگری باشد، آنوقت اتفاقی که در اتاق درمان میبینیم قابلتأمل میشود.
گاهی فرد باید از مرحلهای عبور کند که در آن «خودم را انتخاب کردن» برایش مساوی با «آدم بد بودن» است.
در این مرحله ممکن است زبانش افراطی باشد:
«دیگه میخوام فقط خودم رو ببینم.»
«میخوام بیرحم شم.»
«میخوام دیگه هیچکس برام مهم نباشه.»
اما اگر کمی آهستهتر نگاه کنیم، ممکن است پشت این جملات یک حرکت رشدی بسیار ابتداییتر وجود داشته باشد:
پس گرفتن حق داشتنِ خود.
نه حذف دیگری.
نه سلطه.
نه خودبزرگبینی.
بلکه:
تمایز.
بدن گاهی زودتر از ذهن میفهمد که چیزی تغییر کرده است
یکی از چیزهایی که کار با بدن برای من پررنگتر کرده، این است که تغییر همیشه ابتدا به شکل یک بینش روشن ظاهر نمیشود.
گاهی مراجع هنوز نمیتواند توضیح دهد چه اتفاقی افتاده.
فقط میگوید:
«نمیدونم چرا، ولی حس خوبی دارم.»
یا:
«قلبم تندتر شده، ولی نمیخوام متوقفش کنم.»
یا همان جملهی ساده:
«حس بدجنسانم خوشحال میشه.»
برای من اینجا عجله برای معنا دادن چندان ضروری نیست.
میتوان کمی در همان تجربه ماند.
چه چیزی در بدن فعال شده؟
این انرژی میخواهد چه کاری بکند؟
آیا میل به عقب رفتن است یا جلو آمدن؟
آیا میخواهد «نه» بگوید؟
میخواهد فاصله بگیرد؟
میخواهد خودش را نشان دهد؟
میخواهد چیزی را پس بگیرد؟
در این نقطه، بدن میتواند به جای اینکه فقط محلی برای آرامسازی باشد، به محلی برای شناختن یک ظرفیت تازه تبدیل شود.
شاید مسئله همیشه کنترل خشم نباشد؛ گاهی مسئله اجازه دادن به آن است
درمانگر ممکن است خیلی راحت روی خشم کار کند:
«خشم کجای بدنت است؟»
«چه حسی دارد؟»
«شدتش چقدر است؟»
اما یک سؤال دیگر هم وجود دارد:
این خشم چه چیزی را ممکن میکند؟
چون همهی activationها قرار نیست فورا کاهش پیدا کنند.
گاهی یک انرژی بدنی، علامت این نیست که سیستم باید آرام شود.
گاهی ممکن است بخشی از یک action tendency باشد؛ تمایلی به انجام کاری که مدتها متوقف شده:
نه گفتن.
فاصله گرفتن.
دفاع کردن.
اعتراض کردن.
گرفتن فضا.
یا حتی فقط ایستادن در برابر دیگری و گفتن:
«نه. این یکی را نمیخواهم.»
اگر هر activationی را صرفا بهعنوان چیزی ببینیم که باید آرام شود، ممکن است بخشی از اطلاعات بدن را از دست بدهیم.
«کمی بدجنس» شاید در واقع «کمی کمتر خودحذفشده» باشد
این تعبیر برای من هنوز جذابتر از «بدجنس شدن» است.
چون بسیاری از آدمها اصلا به «بدجنس شدن» نیاز ندارند.
آنها شاید فقط نیاز دارند:
کمی کمتر خودشان را حذف کنند.
کمی کمتر توضیح بدهند.
کمی کمتر عذرخواهی کنند.
کمی کمتر مسئول احساسات دیگری باشند.
کمی بیشتر خواستهی خودشان را بشنوند.
کمی بیشتر بتوانند ناراضی بودن دیگری را تحمل کنند.
و شاید مهمتر از همه:
بدون اینکه برای وجود خودشان احساس گناه کنند، جا بگیرند.
در این معنا، جملهی «میخوام کمی بدجنس شم» میتواند نه پایان اخلاقمداری، بلکه آغاز تمایز باشد.
آغاز جایی که فرد متوجه میشود:
من میتوانم مهربان باشم و مرز داشته باشم.
میتوانم دیگری را دوست داشته باشم و نه بگویم.
میتوانم عصبانی باشم و آسیب نزنم.
میتوانم خودم را انتخاب کنم و دیگری را دشمن ندانم.
و شاید حتی بتوانم برای چند لحظه، آن بخش «بدجنسم» را دوست داشته باشم.
همان بخشی که سالها شاید فقط اجازه داشته در سکوت زندگی کند.
و شاید سؤال نهایی این نباشد که «چطور آدم بهتری باشم؟»
شاید برای بعضی آدمها، یک مرحله از رشد دقیقا برعکس این سؤال شروع میشود.
نه:
«چطور بهتر باشم؟»
بلکه:
«آیا میتوانم برای چند لحظه، بدون اینکه آدم بدی باشم، فقط خودم باشم؟»
گاهی پاسخ این سؤال ابتدا در زبان نمیآید.
در بدن میآید.
یک قلب توپتوپ.
یک لبخند.
یک گرمای کوچک.
یک میل به جلو آمدن.
یک «نه» که بالاخره از گلو بیرون میآید.
و گاهی یک جملهی خندهدار و بسیار جدی:
«میخوام کمی بدجنس شم.»
شاید بدن در آن لحظه دارد چیزی بسیار متفاوت میگوید:
«بالاخره من هم هستم.»
اگر این مطلب با شما همراه شد، شاید وقتش باشد یک قدم بیشتر برداریم.
شروع مشاوره





